مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
210
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حاضر آورد و مقدار يك درم بنگ طيار به دو داده ، گفت : بسوى اسبانبر مداين شو و قصد قصر ملك غريب كن و خويشتن را به صورت عصفورى درآور و بانتظار بنشين تا غريب بخسبد و از خادمان كسى در نزد او نماند . آنگاه بنگ در مشام او بنه و او را نزد من آور . زعازع بفرمان بشتافت تا باسبانبر مداين رسيد و قصد قصر ملك كرد و خود را به صورت عصفورى برآورده ، بر طاق قصر بنشست و تا نيمهء شب صبر كرد كه همهء اميران و سرهنگان از پيش ملك بازگشتند و ملك غريب بر تخت خود بخفت . آنگاه زعازع از طاق قصر فرود آمده ، بنگ در مشام ملك غريب بپراكنيد و درحال ، او را فروپيچيده ، برداشت و مانند تندباد روان شد . و هنوز نيمى از شب نگذشته بود كه بقلعهء فواكه برسيد و نزد سيران شد . سيران ، كردار او را بپسنديد و خواست كه غريب را بكشد . مردى از قوم خود ، او را از كشتن غريب بازداشت و گفت : اى حكيم ، اگر تو او را بكشى ، گروه جنيان ، شهرهاى ما ويران كنند و ملك مرعش بر ما حمله آورد . سيران گفت : ترا راى چيست ؟ آن مرد گفت : او را در جيحون بيفكن . كه كس را از كار او آگاهى نباشد . آنگاه سيران ، عفريتى را فرمود كه غريب را برداشته ، در جيحون بيفكند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هفتاد و دويم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، غريب را برداشته ، بكنار رود جيحون شد و خواست كه او را بجيحون افكند ، دلش بر اين كار گواهى نداد و بغريب رحمت آورد و تختها گرفته ، به يكديگر ببست و غريب را بر آن تختهها گذاشته ، در جيحون افكند . و موج ، غريب را گرفته ، همىبرد . غريب را كار بدينگونه شد . و اما قوم غريب ، صبح برخاسته ، قصد خدمت غريب كردند و او را نيافتند و سبحهء او را در روى تخت ديدند . بانتظار بايستادند تا بدر آيد . چون بيرون